هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
81
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
كه « نفرت » و « وحشت » تمام مىشود ، از آدمى نمىرسند ، سهل است كه مبادرت در نزديك شدن مىكنند ، به مرتبه [ اى ] كه با دست از ميان « ناوه » ، ده بيست [ قطعه ] از آنها را گرفته ، مىكشند . وقتى كه ازدحامى از آن اجلبرگشتگان در پيرامون « كشتى » دست داد ، صيّاد دامى را كه مهياى آن كار دارد ، بر روى آنها مىاندازد . آنوقت كه وحشت سود ندارد ، متوحش شده ، پرواز مىكنند [ و ] مجموع آن در ميان دام گرفتارند و فردا كشته و بىسر ، در سر بازار [ هستند ] . قعر آن دريا ، كه خدا داند چند ذرع است ، منبت نيلوفر است [ كه ] به جذب آفتاب نمو مىكند ، تا بر روى آب برگهاى عريض طويل فرش مىكند ؛ چنانكه اغلب سطح آب « زمرّدى » به نظر مىآيد . و در جانب شهر ، ميدانى وسيع ، كه همه وقت « سبز » و « خرّم » است و مشهور به « سبزميدان » ، در كنار شمالى اين درياچه است . و از آنجا تا اين پشته ، پايههاى متوازى متقابل از دو جانب به فاصلهء سه چهار زرع برآوردهاند ، تا منتهى به پشته مىشود . طول اين مسافت 200 ذرع است . هروقت كه خواهند عبور كنند ، تختههاى چوب متصل به يكديگر ، بر پاي [ ه ] ها ميخ مىزنند ، و هرگاه خواهند كه گذشتن ممكن نباشند ، چند تخته برمىدارند ، الحق كس هرگاه اعتبار كند ، كهكشانى مىنمايد بر روى آسمان . بسيار جاى « نزه » و « دلگشائى » است . چنين قلعه و خندق و پلى در كنار شهرى چنان « تالى « 1 » فردوس » و « ثانى جنان » است . پس از ورود ، « آقا حسن » ضابط « بارفروش » به ديدن ما آمد . بسيار اظهار « دوستى » و « مهربانى » نمود . به همراهى « آقا محمد حسن » به تماشاى « بازار » و « شهر » حركت كرديم . « بارفروش » ، شهرى « بزرگ » و « آباد » است . نسبتى به « سارى » و « آمل » ندارد ، چون در ميان « بيشه » و « جنگل » واقع است ؛ چنانكه هست ، به نظر نمىآيد ، و احصاى خلق آن درست ممكن نيست .
--> ( 1 ) . دوم .